سایدونه یه دونه
یه دنیا یه سایدا
پيوندهای روزانه



[موضوع : ]
[ يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 ] [ 16:55 ] [ مامان ]

 

 

سایدا

سایدا



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395 ] [ 5:08 ] [ مامان ]

سلام

بعد از  مدتها دوباره اومدم بنویسم

ولی نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

خدایا شکر ،به خاطر وجود دخترم این  فرشته مهربونی که حس قشنگ مادر بودن و بهمن بخشید .

دخترم برات از روزهایی مینویسم که هر لحظه ی اون شاهد رشد و بالندگی تو هستم و خدا رو شکر میکنم که هستم به خاطر دیدن این لحظات وصف نشدنی .دوستت دارم سایدا قلب

سایدا جوون قلب

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 ارديبهشت 1395 ] [ 4:18 ] [ مامان ]



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ 2:48 ] [ مامان ]

دیروز یه خورده دست سایدا خراش برداشته بود

حالا دخترک لوس ما

آنچنان گریه میکرد که تعجب میکردم چطوری اینقدرررررررر خوب نقش بازی میکنه 

حالا میگه

بلیم دکتر

عمو دکتره خوبم کنه

دستم پاره شده

بدوزه

اینم از اون حرفا بود هااااااااااخطا



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 13:43 ] [ مامان ]

از بس که تو خونه نشستیم کلا قاط زدیم

یهویی منو آقای شوهر بر این شدیم که بریم پیاده روی

خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم پایین سایدا رو هم گذاشتیم تو کالسکه 

حالا دم در نرفته جیغ دختری درآومد کجا میریم

گفتم مامانی بریم بیرون 

جواب:نمیریم خسته م

حوصله ندالم

اعصاب ندالم

و این طور بود که ما ضایع شدیم و برگشتیم

بله دیگه فرزند سالاریهغمگین



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 13:35 ] [ مامان ]

من و شوشو نشستیم پای تلویزیون سایدا هم مشغوله بازی کردن بود

یهو با داد و هوار رسیده به باباش میگه پاشو پاشو تنبل برو آب بیار میخوام بخولم

اینه دیگهسکوت



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 13:31 ] [ مامان ]

دیروز رفتیم خونه آقا جون(بابای من)

به مامانم میگه میخوام برم مشهد

اونجا واست لباس و شلبلال(شلوار) میخرم

با یه توپ قلقلی تا با آقا جون بازی کنیخندونک



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 13:29 ] [ مامان ]

گاهی در زندگیت روزهاییست که احساس میکنی چقدر برات با ارزشن

لحظه به لحظه اش برات دل انگیزه

گاهی  آن ساعت وزمانی که همه می گویند: " طلاست ، مثل برق وباد می گذره،

آره دوسال گذشت

سایدای عزیزم دو ساله شدی

این دوسال لذت شیرین مادر شدن و به من بخشیدی

با تمام وجودم دوست دارم.

خوشبختی یعنی نگاه خدا،

فقط گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی تمام انسان ها کافیست.

این نگاه را برایت آرزومی کنم.محبت



[موضوع : ]
[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 13:25 ] [ مامان ]

سلام 

الان ساعت پنج صبح

هنوز نخوابیدم به خاطر خوددرگیری های که دارمدلخور

اومدم از سایدا خانوم بگم

بفما:بفرما

ببخشید

مامان غذا پخته

اذیت میکنه

بریم پارک

سرسره 

تاب تاب

این رنگها رو میشناسی:

سفید

سبز

آبی 

زرد

از یک تا ده میشماری

نازنین

یگانه

عروسی

ترسیدم

بخر

از اینا میخوام

کباب

بستنی

دنت

عزیزم

ادامه دارد........

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 4 تير 1393 ] [ 5:12 ] [ مامان ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 15:13 ] [ مامان ]

سلام

بالاخره سایدا جونم و از شیر گرفتم

وای نمیدونین چقدر واسم سخت بود

خیلی گریه کردم

سایدا که بهونه میگرفت 

منم باهاش گریه میکردم

قربونش برم

اول میخواستم تا پایان 2 سال بهش شیر بدم 

ولی دیدم خیلی کم اشتها شده و خوب غذا نمی خوره فقط شیر میخورد 

و دلیل دیگه اش هم این بود که ماه رمضان نزدیکه 

خلاصه سایدا جون ما هم دیگه شیر نمیخوره

دوست دارم وجودممحبت

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 13:33 ] [ مامان ]

هتل کوثر رامسر

هتل کوثر رامسر

تله کابین نمک آبرود

 



[موضوع : ]
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 16:05 ] [ مامان ]

 

رامسر



[موضوع : ]
[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 15:29 ] [ مامان ]

مامان جون

بابا جون

دوست دارم:دوست مالم

خاله مریم(مربی مهد کودک سایماه):مریم ،بدون پیشوند یا پسوندخندونک

مامان سارا :سالا

بابا مهدی:مییدی

بده

ماله خودمه:ماله خودشه

عسل

کرم

چای

بده سایدا

گوشواره:گوشباله

مگس

پتو

خوشگله

قشنگه

بابا رفته اداره:بابا هفته اداله

ازش میپرسیم اسمت چیه ؟میگه سایدا خانووووم

قربونت برم دختر خوشگلم که اینقدر خودتو تحویل میگیریمحبت

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 5 خرداد 1393 ] [ 15:02 ] [ مامان ]

سلام

این مطلب و روز عید نوشتم

توی چرکنویس بود :

سال نو مبارک

یکسال دیگه هم گذشت

خدایا تو را شکر میگوییم:

 از اینکه فرشته ی چون سایدا را به ما دادی تا آذین بخش زندگیمان باشد

خدایا تو را شکر میگوییم:

به خاطر با هم بودنمان،به خاطر سلامتی و آبرو،

به خاطر اینکه شبانه با صدای مامان گفتن سایدا ،از خواب بیدار میشوم و او را در آغوش میگیریم

خدایا تو رو شکر میگوییم :که من نظاره گر بزرگ شدن ، شیطنت ها و بازی کردن هایش ،خنده ها و و و...

سایدای عزیزم هستم

خدایا شکر که همسری دارم از جنس مهربانی  

که هر روز را با عاشقانه هایمان پر مکنیم 

خدایا شکر که تو را دارم هرچه دارم از تو دارم

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 ] [ 23:08 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هرنگ دلمی وه خدا
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 133
بازدید دیروز : 31
بازدید هفته گذشته : 223
کل بازدید : 93377
امکانات وب